فرشته‌ کوچولو

در آیینه به صورتش نگاه می‌کرد. نیمی از پوست صورتش سوخته و جمع شده و منظره زشتی ایجاد کرده بود. او مأمور آتش‌نشانی بود و این یادگاری از آخرین مأموریتش بود. اگرچه مایک در آن آتش‌سوزی جان یک پیرمرد و یک پسر بچه و یک سگ را از مرگ حتمی نجات داده بود، اما ته دلش به خاطر اینکه همسرش او را ترک کرده و رفته بود غمگین بود.
همسرش همیشه از شغل سخت او گلایه داشت. مایک حتی بیشتر شب‌ها هم در خانه نبود و همسرش بارها تهدید کرده بود که او را ترک می‌کند. تا اینکه بالاخره تصمیمش را عملی کر د؛ مخصوصاً حالا که شوهرش با صورتی نیمه‌سوخته دیگر جذابیت سابق را نداشت. مایک علاوه بر ناراحتی عصبانی هم بود؛ از دست خودش, شغلش, زنش و تقدیر. به آینده‌ای مبهم و نامعلوم فکر می‌کرد.
همان‌طور که اخم‌هایش در هم بود از خانه بیرون زد و بدون هدف به سمت پارک پایین کوچه حرکت کرد.
وقتی به پارک رسید بدون آنکه دور و برش را نگاه کند روی نیمکتی نشست و کمی فکر کرد سپس چشمش به روزنامه‌ای افتاد که کنار دستش بود. روزنامه را برداشت تا مطالعه کند. او کلمات و جملات روزنامه را می‌خواند اما چیزی نمی‌فهمید چون تمرکزش را از دست داده بود.
در همین لحظه صدای بازی چند بچه که می‌خندیدند و حرف می‌زدند افکارش را به‌ هم ریخت. از میان بچه‌ها یک دختر بچه ژنده‌پوش و ژولیده به طرفش آمد و روبرویش ایستاد.
دخترک صورت معصومی داشت. اما نگاهش به زمين بود و اصلا سرش را بلند نمی‌کرد. دخترک دستش را به طرف مایک دراز کرد. به مایک گفت ببین چی پیدا کردم!
در دستش چند گل پلاسیده دیده می‌شد که رنگشان قهوه‌ای شده بود.
دخترک گفت: اين گل‌ها رو برای تو آوردم مایک ‎عصبانی شد و با لحن خشنی به دختر گفت که از جلوی چشمش دور شود و دنبال کار خودش برود. او فکر می‌کرد که دختر ژنده‌پوش قصد مزاحمت دارد.
دختر از جایش تکان نخورد و ادامه داد: آخه این گل‌ها خیلی زیبا هستن. اونقدر زیبا که حیفه به تو هدیه نکنم. آخه تو هم مثل این گل‌ها زیبایی, لااقل من این طور فکر می‌کنم. این بار مایک دختر را به عقب هل داد و از گرفتن گل‌ها خودداری کرد. با خودش فکر می‌کرد که او هم مثل بقیه دستش انداخته و یک دقیقه‌ی دیگر با دوستانش او را مسخره می‌کنند و به او می‌خندند تا کمی به آنها خوش گذشته باشد و تفریح کرده باشند. مایک هر لحظه عصبانی‌تر از قبل می‌شد. دلش مي‌خواست آن دختر را یک گوشمالی حسابی بدهد اما سعی می‌کرد بر اعصابش مسلط باشد.
در همین لحظه اتفاق عجیبی افتاد. نوری در دل مایک تابید تا بتواند طور دیگری به اطرافش نگاه کند.
او قطرات اشک را روی گونه‌های دختر دید. دستش را زیر چانه او قرار داد و سرش را بالا آورد.
در همین لحظه بند دلش پاره شد. دختر کوچکی که در مقابل او ایستاده بود و به او گل هدیه می‌کرد نابینا بود. مایک با پشت دستش قطره‌های اشک را از روی‌صورت دختر پاک کرد و گل‌ها را از دستان کوچک او گرفت. با قبول کردن گل‌ها لبخند محوی روی لبان‌ دختر نشست.
ناگهان عصبانیت مایک فروکش کرد او از خودش و قضاوت عجولانه‌اش پشیمان شد. سرش را از روی شرمندگی پایین انداخت و در کمتر از یک چشم به‌ هم زدن وقتی سرش را بالا آورد در کمال تعجب و حیرت دید که دخترک غیب شده. او رفتنش را حس نکرده بود. آمدن و رفتنش مثل یک معجزه بود. مایک آرزو می‌کرد که ای‌کاش آن دختر هنوز آنجا ‏بود تا او را در آغوش می‌گرفت و می‌بوسید و از او عذرخواهی می‌کرد. آن روز
مایک تا پاسی از شب روی نیمکت پارک نشست. به این امید که دختر‌بچه برگردد و به او سری بزند اما از فرشته کوچولو خبری نبود.
از آن روز به بعد مایک هر روز به همان پارک می‌رفت و روی همان نیمکت می‌نشست به این امید که دختربچه بیاید و با او حرف بزند؛ اما انگار آب شده و در زمین فرو رفته بود. مایک حتی سراغش را از بچه‌هایی که در پارک بازی می‌کردند می‌گرفت اما همه می‌گفتند که هیچ دختر بچه‌ی کوری را در آن‌جا نمی‌شناسند.
آن دختر او را از خواب غفلت و ناامیدی بیدار کرد و انگیزه‌ای برای ادامه یک زندگی جدید به او بخشید.
تصمیم گرفت که از آن به بعد مثل آن کودک معصوم با چشم دل ببیند، نه با چشم ظاهر. او می‌خواست حتی چیزهای زشت را هم زیبا ببیند، پس تصمیم گرفت تا همه‌ی اتفاق‌های بد زندگی‌اش را فراموش کند.
مایک از فردای آن روز به بیمارستانی رفت که بعد از سوختگی صورتش دوران نقاهتش را در آنجا گذرانده بود.
او کنار بیمارانی که دچار سوختگی بودند می‌نشست و به آنها کمک می‌کرد و روحیه می‌داد. مایک از روزهای بهبودی و رهایی از بستر بیماری برایشان حرف می‌زد و به یاد روزهای پر درد و رنج خودش می‌افتاد. او به خوبی می‌دانست که شفا دادن درون آدم‌ها بسیار سخت است. هر چند که ظاهر انسان دیر یا زود از جراحت‌ها پاک می‌شود.
مایک خوب می‌دانست که پا در چه راهی نهاده. او در واقع برای بهبود روحیه بیماران تلاش می‌کرد و با این پیشرفت و پیروزی، خودش هم به آرامش روحی دست می‌یافت.

عشق های ماندگار

مشغول تمیز کردن کمد لباس‌ها و خرت و پرت‌های قدیمی بودم که یکدفعه چشمم به صندوقچه‌ی کهنه‌ی کوچکی افتاد که مربوط به ۲۰ سال پیش بود. درِ صندوقچه را باز کردم و از میان وسایل داخل آن، چشمم به نامه‌ی تا شده‌ای افتاد؛ نامه‌ای که نوشته‌هایش کم‌رنگ شده اما هنوز قابل خواندن بود. 

نامه از طرف جان بود. او در آن موقع سرباز بود. قرار بود بعد از اتمام دوره سربازی‌اش با پدرم صحبت کند و با هم ازدواج کنیم. 

در آن زمان هر دوی ما ۲۰ ساله بودیم و تنها به فکر ازدواج با یکدیگر بودیم. از آنجا که محل خدمت جان در ایالت دیگری بود، این نامه را در هواپیما برایم نوشته و بعداً پست کرده بود. 

او زیباترین احساسات قلبی‌اش را روی کاغذ آورده و از این که از من  دور است به شدت ناراحت بود. تحمل این زمان برای من هم کار ساده‌ای نبود. اگرچه می‌دانستم پدرم که او هم یک نظامی بود به این ازدواج رضایت نمی‌دهد. اما جان امیدوار و مطمئن بود که به طریقی رگ خواب پدرم را پیدا کند. 

او در نامه‌های بعدی‌اش از رویاهای شیرینی که در سر داشت برایم می‌نوشت و زندگی قشنگ و شادمانی را به تصویر می‌کشید. غافل از آن‌که پدرم می‌خواست تنها دخترش با مردی اسم و رسم دار و ثروتمند ازدواج کند. 

او می‌خواست دخترش را خوشبخت ببیند و این خواسته طبیعی هر پدری بود. به هر حال آن دو نفر  دو روی مخالف یک سکه بودند. چشمانم را بسته بودم و تک تک کلمه‌های نامه‌ را با صدای بلند تکرار می‌کردم. گویی آن روز دوباره تکرار شده بود. 

از رفتنِ جان تا رسیدن نامه‌اش ۳ هفته گذشت. من در آن زمان درسم تمام شده بود و در فروشگاهی مشغول به کار شده بودم. روزها از پی هم می‌گذشت و من به امید شروع زندگی مشترکمان کار می‌کردم و خوشحال بودم. 

۷ ماه به همین منوال گذشت. تا اينکه یک روز وقت ناهار که یک ساعتی استراحت داشتیم من سوار ماشینم شدم. از آنجا که خیابان یکطرفه بود. دنده عقب گرفتم تا به چهارراه برسم. 

همین طور که به سمت عقب حرکت می‌کردم. در اواسط خیابان در کنار پارک ناگهان از دیدن صحنه‌ای نفسم در سینه حبس شد. پشت سر ماشینم جان سوار بر موتورسیکلت آلبالویی رنگش بود. 

او به من نگاه می‌کرد و لبخندی بر لب داشت. من چند ثانیه‌ای شوکه بودم تا اینکه با خودم فکر کردم که حتماً اشتباه می‌بینم یا کسی شبیه جان است و یا خیالاتی شده‌ام؛ مخصوصاً که جان نمی‌توانست وسط خدمت سربازی‌اش بدون خبر به اینجا آمده باشد. به همین خاطر تصمیم گرفتم از کنارش عبور کنم. سرعتم را بیشتر کردم سر چهارراه دور زدم و به راهم ادامه دادم. 

در تمامی مسیر دست و پاهایم بی‌حس بودند. او خیلی به جان شباهت داشت؛ حالت و رنگ موهایش،‌ جثه‌اش، صورت سفید و رنگ پریده‌اش و از همه مهم‌تر طرز نگاه و لبخندش. با خودم گفتم که برگردم و با او صحبت کنم. فوقش شخص دیگری بوده؛ اما حداقل مطمئن خواهم شد. با سرعت از مسیری کهآمده بودم برگشتم. هر جا را که گشتم اثری از او نبود. دیگر مطمئن شدم که خیالاتی شده‌ام. 

بعد از تمام شدن ساعت کاری‌ام با عجله به خانه برگشتم تا شاید برایم پیغامی گذاشته باشد. به خانه که رسیدم پله‌ها را چند تا یکی با سرعت به طبقه بالا دویدم. با عجله قفل در را باز کردم. دکمه دستگاه پیغام‌گیر چشمک می‌زد و من مطمئن بودم که از جان پیغامی دارم. دکمه را فشار دادم. 

اما به جای جان صدای لرزان پدرم را شنیدم. او با صدایی لرزان و بغض‌آلود بدون هیچ مقدمه‌ای پیغام گذاشته بود: 

امروز ظهر جان سوار بر موتورش بر اثر تصادف‌ در بزرگراه کشته شد. دخترم برایت متأسفم 

این اتفاق‌ همان روز افتاده بود. پس آن مرد موتورسوار جان بوده. آن روز من به اندازه تمام عمرم گریه کردم و پس از آن تا مدت زیادی چشمانم بارانی بود. گریه می‌کردم، چون جان را نشناخته بودم. چون همان روز قبل از تصادف او را دیده بودم و بدون توجه از کنارش گذشته بودم. من حتی فرصت یک خداحافظی و یا سلام را به او نداده بودم. شاید اگر آن روز بی‌تفاوت نمی‌گذشتم الان او در کنار من بود. 

یک هفته بعد از آن ماجرا پدر هم به طور غیرمنتظره‌ای از دنیا رفت. هر دوی آنها مرا تنها گذاشتند و اين در حالی است که عشق هر دوی آنها تا ابد در قلب من زنده می‌ماند.

درس عشق

دخترک هم مثل بقیه آدمهایی که می‌خواستند زیر باران شدید خیس نشوند با مادرش به داخل فروشگاه دویدند. آنها از پشت شیشه به قطرات درشت باران نگاه – میکردند دخترک حدودا ٦ ساله به نظر میرسید صورت زیبایی داشت و موهایش نارنجی رنگ بود. روی گونه های سفید و رنگ پریده اش لکهای قهوه‌ای رنگی دیده می‌شد و نگاه معصومی داشت. هرلحظه بر شدت باران افزوده می‌شد و همه در خیابان می‌دویدند تا سر پناهی پیدا کنند. صدای رعدهای شدید دخترک را حسابی ترسانده بود. همه داخل فروشگاه منتظر بودیم تا باران بند بیاید و شاهد شسته شدن و پاک شدن خیابانها درختها و ماشینها از گرد و غبار بودیم. همه غرق در افکار خود بودند، یکی فکر می‌کرد دیر شده و دیگری نگران بود تا صف اتوبوس طولانی باشد. با صدای ظریف و زیبای دخترک مو نارنجی رشته افکار همه پاره شد. دختر به مادر می‌گفت که بیا زیر باران به
سمت خیابان اصلی برویم و تاکسی بگیریم. از شنیدن این جمله همه خندیدند چرا که تا خیابان اصلی راه کمی نبود. مادر به حرف دخترش توجهی نکرد و تنها با نگاه او را متوجه پیشنهاد کودکانه‌اش کرد. هنوز چند دقیقه ای نگذشته بود که دخترک دوباره خواسته‌اش را تکرار کرد. این بار مادر سعی کرد تا با دلیل و منطق به او بفهماند که اگر زیر باران بروند، خیس خواهند شد؛ اما دخترک دائم حرف خودش را می‌زد و دست مادرش را می‌کشید، تا اینکه بالاخره گفت: “خودت امروز صبح گفتی که می‌تونیم”. در همین لحظه مادر با تعجب از دخترش پرسید: “من امروز صبح گفتم که ما می‌تونیم بدون خیس شدن از زیر بارون رد بشیم؟” دخترک جواب داد: “یادت نمیاد امروز صبح وقتی با پدر حرف می‌زدی گفتی که اگه خدا بخواد و بیماری سرطان تو درمان بشه دیگه هیچ کاری توی زندگی نمیمونه که نتونیم انجام بدیم؟ خب رد شدن از زیر بارون که از خوب شدن سرطان بابا راحت تره مگه نه؟”
در همین لحظه کل آدم‌هایی که آنجا ایستاده بودند ساکت شدند. هیچ صدایی به جز صدای باران به گوش نمی‌رسید و همه به حرفی که دخترک زده بود فکر می‌کردند. مادر جوان چند لحظه‌ای با نگاهی مملو از عشق به چشمان دخترش خیره شد. دیگر برایش مهم نبود که دیگران در مورد تصمیمی که می‌گیرد چه فکری می‌کنند. شاید بعضی‌ها به او می‌خندیدند که عقلش را به دست کودکی ٦ ساله داده بود، ولی آنچه که مهم بود عشق و ایمانی بود که در قلب کوچک دخترش وجود داشت. در همین لحظه مادر با چشمانی پر از اشک به دخترش نگاه کرد و گفت: “عزیزم تو راست می‌گی بیا زیر بارون بدویم. زمانی که عشق و ایمان داشته باشیم دیگه مهم نیست من و تو خیس بشیم حتما خواست خدا بوده که آلودگی‌ها، شکها و دودلی ها از بدنمان شسته بشه.” آنها دستان یکدیگر را گرفتند، از فروشگاه بیرون رفتند و شروع به دویدن کردند. آن دو ابتدا ساکهای خریدشان را روی سرشان گرفته بودند، اما پس از
چند ثانیه آنها را هم از روی سرشان برداشتند و شروع به خندیدن کردند. ما همه به آنها نگاه می‌کردیم. اطراف آن مادر و دختر افراد دیگری هم دیده می‌شدند که زیر باران می‌دویدند و از اینکه لباس‌ها و موهایشان خیس شده بود، خوشحال بودند و می‌خندیدند. بعضی‌ها حتی جیغ می‌زدند و مثل بچه‌ها شادی می‌کردند. در همین لحظه با خودم فکر کردم که چقدر بین طرز تفکر افراد اختلاف وجود دارد. بعضی‌ها به همه چیز این دنیا با عشق نگاه می‌کنند و از خیس شدن زیر باران لذت می‌برند و این در حالی است که برخی دیگر خودشان را زیر سقف مغازه‌ای زندانی می‌کنند تا قطرات باران به تنشان برخورد نکند. فکر کردم چقدر خوشبختند آن عده ای که حتی از خیس شدن هم لذت می‌برند. من از فروشگاه خارج شدم و زیر باران شروع به دویدن کردم. من خیس شدم اما به راستی چقدر شیرین و لذتبخش بود. براستی به این خیس شدن احتیاج داشتم؛ مثل کسی که از گناهان پاک شده باشد.
من آن روز از یک کودک ٦ ساله درس عشق ورزیدن به زندگی، امیدوار بودن و مثبت اندیشی آموختم. آن روز برایم خاطره‌ای بزرگ بود. مردم شاید بتوانند ثروت و دارایی‌های مادی تو را بگیرند اما هرگز کسی نمی‌تواند خاطرات زیبایی را که در سر داری از تو بربایند؛ پس هر روز را به خاطره‌ای فراموش نشدنی تبدیل کن.