سالها پیش عادت داشتم در پارک نزدیک خانهمان پیادهروی کنم. گاهی ماهی یک بار هم در رودخانهای که در وسط پارک قرار داشت. ماهیگیری میکردم. یکی از همان روزهایی که به پارک رفته بودم گروهی از دانش آموزان یک مدرسه برای اردو به پارک آمدند. آنها میخواستند دو تا دو تا سوار قایق های کوچکی شوند و مسیر کوتاهی را در رودخانه طی کنند دانش آموزان دو تا دو تا میرفتند و بر میگشتند تا اینکه نوبت دو خواهر دوقلو رسید. خواهرها با خوشحالی سوار قایق شدند و در حالی که هر دو یک صدا آوازی را میخواندند، جلوی چشمان همه از نظرها دور شدند. هنوز چند دقیقه ای از دور شدن آنها نگذشته بود که مسئولین مدرسه نگران شدند و با قایقی کوچک در مسیر رودخانه به دنبال آنها گشتند. یک ساعت گذشته بود اما مسئولین دست خالی و بدون هیچ خبری برگشتند. از آن روز به بعد دیگر کسی از خواهران دوقلو اثری پیدا نکرد. چند ماه از آن ماجرای غم انگیز گذشت و من یک روز تصمیم گرفتم مثل گذشته در همان رودخانه ماهیگیری کنم. حال و هوای عجیبی داشتم، راستش کمی هم میترسیدم اما تصمیم گرفتم قوی باشم. با قایقی راهی رودخانه شدم. ساعت پنج عصر بود و تا تاریک شدن هوا دو ساعت وقت داشتم؛ بنابراین به پارو زدن ادامه دادم تا به جاهای عمیقتر رودخانه برسم که ناگهان متوجه شدم جریان آب بدون آنکه من پارو بزنم مرا به جلو میکشاند. هر چه سعی کردم جلوتر نروم بیفایده بود؛ تا اینکه پس از ۱۰ دقیقه در نقطه نامعلومی میان انبوهی از گیاهان گیر افتادم. نمیدانستم کجا هستم و چشمانم جایی را نمیدید. حسابی ترسیده بودم و هر چه سعی میکردم با پارو زدن قایق را به حرکت در آورم،نمیتوانستم. نمیدانستم چه سرنوشتی در انتظارم است. آیا باید مثل آن دو خواهر منتظر مرگ میشدم؟ در همین لحظه ناگهان اتفاق عجیبی افتاد. من از جای نامعلومی صدای خنده و حرف زدن دو دختر را شنیدم. آنها گاهی هم با هم آواز میخواندند. با شنیدن این صدا کمی دلگرم شدم. به محض آنکه خواستم دوباره برای بیرون کشیدن قایق تلاش کنم ناگهان نیروی عجیبی قایق را از آن محل بیرون کشید. من با خوشحالی پارو زدم و به سمت صدای آن دو دختر حرکت کردم، در عین حال هم فریاد میزدم و کمک میخواستم. پس از مدتی از دور چراغهای روشن پارک را دیدم و در حالی که از خوشحالی در پوست خودم نمیگنجیدم با سرعت بیشتری پارو زدم. در همین لحظه صدای دو دختر قطع شد، آنها ماموریت خودشان را که همانا نجات من بود با موفقیت انجام داده بودند. هنوز هم که سالها از آن ماجرا میگذرد صدای خنده و آواز خواندن خواهران دوقلو از خاطرم نمیرود. آنها ناجی افسانه ای من بودند.
استفاده از مطالب با ذکر منبع بلامانع است
طراحی و تولید: امید کاشانی